جعفر شهرى باف

203

طهران قديم ( فارسى )

دوغ پر كف گازدار لبالب مينمود و تخته‌اى بر دهانهء قدح كه ليوانهاى تراش روسى دوغ‌فروشىاش را بر روى آن مىنهاد و قاشق شربت‌خورى چوبى دسته مشبكى كه با آن دوغ‌ها را بر روى هم شر مىداد و مشتى برگ گل سرخ و دسته‌اى كاكوتى « 4 » كه در وسط قدحش جولان مىنمود ، همراه خود ميرزا دوغى كه با ريش جوگندمى و قد متوسط و لنگ آبىيى بر كمر و لبانى پر خنده و نشاطى طبيعى به داد زدن پرداخته از مشتريان پذيرايى مينمود . بساط ماهى او هم كه از اوايل زمستان گسترده مىشد چنين بود كه ماهى آزادها و ماهى سفيدها را در مجمعه‌هاى بزرگ آب‌نبات‌ريزى « 5 » ريخته با يخ فراوان آنها را مىپوشانيد و ماهى دودىها را از جرز و ديوار و چوبهايى كه از جرز پيش كرده بود مىآويخت و در دهانشان جعفرى و نارنج و تخم مرغ رنگ كرده مىگذاشت و از چند روز به عيد مانده هم تغارهاى آبى بزرگى را از ماهىهاى قرمز حوضى پر كرده براى پاى بساط هفت سين در معرض فروش مىگذاشت . اين دو نفر بساطى امتعهء خود را به دو صورت جدى و شوخى داد مىزدند كه يكى عرضهء معمولى آنها بود كه ميرزا دوغى داد مىزد ( دوغ عربه تشنه بيا . . . جگر تو جلا ميده تشنه ) و يد اللّه مشنگ داد مىزد ( جيگر . . . دل قلوه . . . جيگراى پروار داريم . . . دل و قلوه‌هاى پروار ) و داد مزاح‌آميز و تفريحيشان كه براى شوخى و متلك‌پرانى و شيطنت به زبان مىآوردند به اين صورت كه وقتى بزرگى ، صاحب مقامى ، شخصيتى ، وزيرى ، شاهزاده‌اى مىگذشت ميرزا دوغى داد مىزد : چه دوغى « 6 » ! كنايه به اينكه چه وجود بىربطى ! يا مىگفت : به دو به دوغ ليلى كه ماستش كمه و آبش خيلى ، كه باز از اين جملات كنايه‌اش بر اين بود كه چه

--> ( 4 ) . گياهى با برگهاى باريك معطر با گلهاى كوچك ارغوانى كه براى خوشبو ساختن ماست و دوغ و رفع رطوبت آن به كار ميرفت . ( 5 ) . مجموعه‌هاى بزرگ لبه‌دار مخصوص قنادها . ( 6 ) . لفظ دوغ كنايه بود از آدم دروغگوى بىخاصيت بيهوده‌گو ، در كنايه‌اى كه مولوى در قصهء زبان حيوانات ذكر مىكند : تا به كى گويى دروغ اى بيفروغ * دوغى اى نااهل دوغى دوغ دوغ